کوک کردن ساعت واسه برنامه های کودک
امروز ظهر بیدار شد.انتظار داشت برنامه های کودک رو از تی وی ببینه.سراغ عموهای فتیله ای و عمو پورنگ رو می گرفت گفتم دیر بیدار شدی تموم شوه.امشب که از خونه عموش دیر برگشتیم دیر هم خوابید بهش گفتم بازم فردا صبح نمی تونی بیدار شی عمو پورنگ برنامش تموم می شه.الان می بینم ساعت رو کوک کرده واسه 9 صبح. شایان ذکر است پنج سالشه.هه.!!!!!!! ...
نویسنده :
مامانی
9:15
سایت الگوی عروسک
این هم آدرس سایتی که الگوی عروسک های پولیشی رو می تونید برای فرزندان دلبندتان پرینت بگیرید و بدوزید. http://www.deviantart.com/morelikethis/358520404?offset=96 ...
نویسنده :
مامانی
23:32
آجی می خوام!
یه روز بهم گفت مامان حالا چرا من آجی ندارم! بردمش پارک می گه مامان واسه من یه آجی به دینا (همون دنیای خودمون)بیار من باهاش بازی کنم.!می گم ببین نگار و نیلا باهم دعوا می کنند تو هم اگه یه آبجی داشته باشی از کجا معلوم دعواتون نشه؟می گه نه باهاش دعوا نمی کنم.فقط بازی می کنم.!
نویسنده :
مامانی
11:28
سن مامان بزرگ
دیشب می پرسید:مامان!مامان بزرگ چند سالشه؟(با وجود این که مامان بزرگش 6 ماهی هست فوت کرده هنوز سنش براش زنده هست!!) می گم 67 یعنی منم مامان بزرگ بشم می شم 67 ساله؟ کلا این روزها سن براش خیلی مطرحه.با پسر آقا ایرج بازی کرده بود اومده بود بهم می گفت من بهش گفتم 4 ماه دیگه می شم 5 ساله.اون الان 5 سالشه. امروز چشمامو باز کردم دیدم کنارمه.بیدار شده بود و اومده کنار تختم.بغلش کردم و بردم سر جاش.دوباره داشت بهونه می گرفت که منم ببر سر کار.آروم که شد گفت چطور شده هنوز نرفتی؟!! (سعی می کنه تو صحبتهاش از کلمات بزرگانه استفاده می کنه.) ...
نویسنده :
مامانی
17:30
هستی ام!
داریم با بچگیهات زندگی می کنیم.لذت می بریم.جز اون مواقعی که غیر منطقی می شی و البته دفعاتش کمه بقیه لحظات، کاملا زیبا بودن موهبت خدادادی رو با گوشت و پوستمون لمس می کنیم...خدا کنه....
نویسنده :
مامانی
12:36
بدون عنوان
هستی جون ازم می پرسه مامان کی از درختهای باغ آقا (پدربزرگش منظورشه)سیب و موز در می آد؟ فرداش باباش بردش باغ تا ببینه که سیب و موز از درخت گیلاس یا بوته خیار در نمی آد. از امروز هم به غیر باله و نقاشی هستی جون قراره هفته ای یه جلسه سفاگری رو تجربه کنه. ...
نویسنده :
مامانی
14:50
ماه همه جا هست.
آخر هفته دو سه روزی رفتیم شمال.(رودس-رامسر)کلا خوش گذشت. حتما عکسهای هستی خانم رو آپلود می کنم. شبی تو ماشین به ماه نگاه می کرد پرسید مامان ما هر جا می ریم ماه هم با ما می آد؟ تا بیام فکر کنم و جواب بدم گفت:آها فهمیدم مثل خدا همه جا هست.
نویسنده :
مامانی
14:49
خدا!
دیروز تعطیل بود من و هستی بیشتر وقتمون رو با هم گذروندیم. باهم داشتیم فیلم می دیدیم که حرف از خدا افتاد(تو فیلم) ازم پرسید مامان مگه نگفتی خدا هرجای خونمونه؟اینجا هم که می گه هست؟تو خونه همسایه هم که هست؟مگه میشه همه جا باشه؟ جواب دادم خدا اینقدر بزرگه که همه جا هست. بازم پرسید اصلا من می خوام خدارو ببینم؟نمی خوام فقط اون منو ببینه!!!! شما جای من باشید چی می گید؟
نویسنده :
مامانی
13:22




