هستی هستی ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

تمام هستی ما

خوب

بدون عنوان

شنبه اومدم برم سر کار موهای هستی رو شونه زدم و خرگوشی بستم تا باباش که می خواد ببره مهد کودک نیمه آماده! باشه..بیدار شد و با هام خدافظی کرد.اما باباش ظهری زنگ زده بود می گفت بعد رفتنت گریه کرد شب قبلش هم بهم گفته بود فردا نرو کلاس.من شنبه ها از سر کار می رم کلاس زبان.حدود ساعت نه شب می رسم خونه.بچه کلا بدون مادر داره بزرگ می شه!!!! خلاصه تصمیم گرفتم زودتر برم خونه نه کلاس زبان رفتم و نه باشگاه.رفتم که دلتنگی هستی یه کم جبران بشه...
30 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

هستی جون تو آشپزخونه یه مورچه پیدا کرد ورش داشت و دوید سمت اتاق خواب.تو دلم به بچگیش خنده ام گرفت چون فکر کردم می خواد مورچه رو بندازه تو بالکن بیرون از خونه. اشتباه فکر کرده بودم... چون... رفت و مگس کش رو آورد با حوصله نشست مورچه رو گذاشت زمین و با مگس کشزد تو سر مورچه تا بکشدش!!!
30 ارديبهشت 1392

فک و فامیله ما داریم!

امروز وقتی خونه رسیدم خسته و کوفته رفتم رو تخت دراز کشیدم یه کم که گذشت دیدم فایده ای نداره گشنه هم هستم گفتم هستی برو واسم گردو بیار.رفته به باباش می گه بابا یه ظرف بده!باباش هم بهش یه ظرف داد بعد همونطوری گردوی نشکسته رو از تو نایلونش داشت می ریخت تو بشقاب (من صداشو می شنیدم)فکر کنید می خواست بیاره من بخورم!خلاصه باباش چند تایی شکوند و بعد از چند دقیقه بدون گردو اومده پیشم!قبل از اینکه من چیزی بگم خودش خندیدید و گفت یادم رفت گردو بیارم! اینجاست که باید بگی فک و فامیله ما داریم! ...
19 فروردين 1392

بدون عنوان

هستی که مامان بزرگشو تو عید از دست داد الان حواسش به پدر بزرگش هست.برام جالبه دیشب بهش می گفت:هر وقت تهنا شدی بیا پیش ما باشه آقا! و امروز که پدر بزرگش رفت به من می گه مامان اصلا خوب نشد آقا رفت نه!
18 فروردين 1392

از یک تا ده

هستی کوچولوی ما تا بیست بلد شده بشماره و تا 10 اعداد رو از روی شکلشون یاد گرفته حالا هر از چندی می آد و می پرسه مامان 4 با 7 چند می شه؟3 با 1 چند می شه؟
28 اسفند 1391

بدون عنوان

یه ماهی می شه نرفتیم خونه عزیز هستی.و هستی جون دلش خیلی تنگ شده بهش گفتیم هوا گه گرم شد عید که شد میریم خونه شون.و خالا هر روز از خواب بیدار می شه می پرسه هوا گرم شده؟چند تا دیگه باید بخوابیم تا بریم خونه عزیز...
28 اسفند 1391

تولد هستی جون

تولد هستی من امسال تبدیل به یه خاطره خیلی بد یا نه شاید هم خوب شد. امسال که متاسفانه به خاطر مامان امیر رضا و امیر حسین جشنی در کار نبود.قرار بود روز تولدش زودتر از سر کار بیام تا باهم بریم شهر بازی و بعدش رستوران که خیلی دوست داره و خلاصه براش به یادموندنی بشه.که از قضا من نتونستم زودتر بیام و بعدشم یه تصادف همه چی رو برعکس کرد.که ما تا نیمه شب تو بیمارستان بودیم.البته جای شکرش باقیه که ضرر جانی ندیده بودند.(هستی و بابایی).در هر صورت اون روز و شب بد گذشت بهمون.
29 دی 1391