تمام هستی ما
از هستی...تا هستی
صفحات وبلاگ

هستی جون مدتی هست که به شغل آیندش فکر می کنه.تقریبا یک سالی میشه.یک روز اومد و گفت می خواد مجتمع بزنه و توش کلاسهای مختلفی دایر کنه.می خواد مدیر این مجتمع باشه.و از دوستاش برای اداره کلاسها استفاده کنه.رفته رفته تعداد کلاسهاش زیاد شده و بهش بیشتر فکر کرده.مثلا اینکه با بچه های زرنگ کلاسش می خواد در این امر همکاری کنه.کلاس سرگرمی هم داره.تابستون دیوار مدرسه ای که تو مسیرمون بود رو رنگ و نقاشی می کردند.هستی وایستاد نگاهشون کرد و گفت منم مجتمع زدم دیوارشو می دم اینطوری خوشگل کنن.البته چون بهش گفتیم باید ی کم صبر کنه تا بزرگتر شه آروم شده اون اوایلش که می گفت بریم جا واسش پیدا کنیم...زیباحتی به این فکر کرده که از بچه ها چقدر بگیره به مربی ها چقدر حقوق بده.منم به عنوان حسابدار انتخاب کرده....

خلاصه دیشب با ناراحتی میگفت بچه ها به خانم مون گفتند در آینده چه شغلی دوست دارند داشته باشند اکثران گفتند دکتر...حتی نیکا هم گفت دکتر...نمی خوان با من کار کنند...اصلا منم خانه دار میشم...

امروز می گه بهشون گفتم هرکسی نخواست دکتر بشه می تونه بیاد با من کار کنه.

 

هستی امسال کلاس دومه.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 11 مهر 1395 ] [ 15:50 ] [ مامانی ]

دیروز پنجمین دندون هستی هم دراومد.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 10 آبان 1394 ] [ 14:44 ] [ مامانی ]

هستی جون هم کلاس اولی شد.

با نزدیک شدن به بازگشایی مدارس که هستی از حدود بیست روز قبلش شروع به شمارش روزهاش کرده بود شور و شوق هستی برای یادگیری حروف الفبا بیشتر می شد.

تو مدرسه که پیش همه ایستاده بود مدیر مدرسه اعلام کرد که اسم تک تک بچه ها رو می خونن و بچه ها می رن پیش خانم معلمشون و از زیر قران رد می شن و می رن سر کلاسشون.کیفش پیش من بود.اومد که کیفشو ببره گفت مامان الان بهمون الفبا رو یاد می دن؟

گفتم نه عزیزم حالا برو سرکلاس...

حسابی براش خاطره انگیز شده بود.از طرف مدرسه هم مجری و خان بابا و نوید(برنامه کودک تلویزیونی استانی) اورده بودند.

بعد از یک ساعت رفتیم خونه.همش با خوشحالی حرف می زد.دوباره می پرسید فردا بهمون آ رو می دن؟؟



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 1 مهر 1394 ] [ 9:47 ] [ مامانی ]

بیست و ششم جشن عروسی دختر عمه هستی جون بود.از یکی دو ماه پیش هستی تو فکر این بود که واسه روز دختر جشن بگیره.من هم که درگیر خیاطی واسه جشن بودم.اونم با وجود اینکه ساعت 5 میرسم خونه و وقتم محدوده.از طرفی تو این فاصله بچه ام یک هفته تو بیمارستان بستری شد و بعد از اونم درگیر اسباب کشی بودیم.خلاصه همه عوامل دست به دست هم داده بودند تا مامان هستی بی وقفه بدوه.!!!

ازش قول گرفته بودم که تا قبل عروسی به روز دختر فکر نکنه.بالاخره بعد از کلی صحبت روز پنج شنبه خونه مامانم جشن گرفتیمخندونک یه کیک پختم و واسش به خواسته خودش ماشین کنترلی خریدم و ...

راستی روز عروسی باهه رفتیم اتلیه عکس انداختیم.که حتما به محض اماده شده تو وبلاگ قرار می دم.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 1 شهريور 1394 ] [ 14:08 ] [ مامانی ]

دیشب تو سریال ماه رمضان مرده واسه بچه داشت لالایی می خوند.همچین محزون داشت می خوند.یه وقت دیدم هستی به طرز مشکوکی بی حرکت و بی صدا شده....بچم داشت با صدای لالایی غمگین گریه می کرد.تا گفتم هستی جون خودش خندش گرفت.اما تاثیر آهنگه غیر قابل انکار بود...بغلش کردم و نازش کردم.خوب شد.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 7 تير 1394 ] [ 11:49 ] [ مامانی ]

شبکه سه تا چند روز پیش هر شب سریالی پخش می کرد به نام شمعدونی(به کارگردانی آقای سروش صحت و بازیگرانی از جمله آتنه فقیه نصیری-محسن قاضی مرادی و ....).

هستی از این سریال خیلی خوشش می اومد مخصوصا از کاراکتر هوشنگ.بهش هم می گفت خیلی خنگه و...اخرین قسمت رو که داشت پخش می کرد و متوجه شد یهویی زد زیر گریه و گفت هوشنگ خداحافظ....بغلش

رفتم و بهش گفتم از فردا به خاطر ماه رمضون سریالهای دیگه پخش می شه.شاید اونا از اینم بهتر باشن...خلاصه آروم شد.



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 3 تير 1394 ] [ 10:32 ] [ مامانی ]

دیشب والیبالیست های ایرانی با والیبالیست های آمریکایی مسابقه داشتند.تو استادیوم آزادی.

اولا که برد با شکوهشون واقعا واسه هممون شیرین بود.(خود من طبق معمول بعد از برد اشکم دراومد.)

جالبیش اینجاست که هستی تو تمام مسابقاتی که ایران با یه کشور دیگه مسابقه میده میشینه مسابقه رو می بینه.در حالی که خوووب از نوع بازیشون خیلی سر در نمی آره.اما اینکه ایران برنده بشه براش خیلی مهمه.با وجود اینکه پخش مسابقه با زمان پخش فیلم مورد علاقش تداخل کرده بود اما رفت پرچم ایرانشو در اورد و دراز کشید و با هر امتیازی که ایران می گرفت هورا می کشید.بعد از بردش هم که وای... چقدر خوشحالی کرد.

ماه رمضان شروع شده.هر روز شاکیه که می خواد روزه بگیره و من و مربی هاش اجازه نمی دیم روزه بگیره.هر شب می گه فردا واسم تغذیه نذار می خوام روزه بگیرم.



[موضوع : ]
[ دوشنبه 1 تير 1394 ] [ 14:32 ] [ مامانی ]

هفته پیش هستی تو مهد کودک نماز خوندن رو یاد گرفته بود.خونه که اومد گفت مامان منم می خوام باهات نماز بخونم.نماز مغرب و عشاء رو باهم خوندیم.وااای...غبطه خوردم به همچین بنده ای با پاکی بی ریاش.فکر نمی کردم همه 7 رکعت رو پابه پای من بخونه.اونم...حس خیلی قشنگی بهم داد.قرار بود من ذکر های رکعت سوم و چهارم رو بلند بخونم.اون جاهایی که بلد بود همون جا بهم می گفت اینارو بلند نخون بلدمتعجبخندونک.نمازمون که تموم شد چادرشو جمع کرد.دوباره سرش کرد گفت یادم رفت دعا کنم...رفت تو سجده تا دعا کنه...آرامچادرشم سرو ته سر می کرد...

خلاصه کلن لحظات معنوی اونم از نوع خالصش رو تجربه کردم.



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 خرداد 1394 ] [ 9:38 ] [ مامانی ]

صبح سر کار بودم.بابایی زنگ زده میگه به هستی زنگ بزن می گفت مامانم بهم زنگ بزنه.

به مهدش زنگ زدم گوشی رو دادند بهش.بعد از سلام و علیک می گه دنیا جون داره درس می ده برم.بعد از ظهر می بینمت.

من:تعجب

من:تعجب

من:تعجب

خوب شاخم دراومده!!



[موضوع : ]
[ سه شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 14:06 ] [ مامانی ]

88/02/26

16 تا دندون درآوردی.مامان و بابا رو کامل می گی

به عزیز می گی اجی

به مامان بزرگ...مانی

خاله....قوله

دایی...دای

امیرو عمو...امی

عمه...عمه

مهسا...مه

آب...آبو

نون...مون

ماست...ما

موز...مو

مو...مو

بیا و بگیر...با

بده...ب

باز کن...با

هر چیزی که دستت می گیری سعی می کنی بازش کنی.دیروز از میز تلویزیون یه حلقه فیلم ویدیویی در آورده بودی بیرون به بابات اصرار می کردی که نگاتیوشو درآره؟خندونک



[موضوع : 15 ماهگی]
[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 14:46 ] [ مامانی ]

امروز سه شنبه 88/03/25که می شی پنج ماهو بیست روزه.باهم ساعت 12 ظهر بیدار شدیم.!همینطور که باهات حرف می زدم انگشتم رو روی لثه ات کشیدم متوجه تیزی دندونت
(نیش بالا)شدم.یکیش هم لثه تو سفید کرده بود.(پایین)یعنی به زودی در می آد.

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 14:09 ] [ مامانی ]

امروز پنج شنبه 88/03/21 که شش ماه و 9 روزه شدی همون طور که رو تشکت داشتی بازی بازی می کردی برگشتی.برای اولین بار.از سمت پهلوی سمت چپت به شکم برگشتی.وای برای من و بابایی خیلی جالب بود.

88/3/28

پنج شنبه عصری قرار بود بریم خونه عزیز.رفتم برات گوشواره خریدم تا شب به کمک خاله تو گوشت بندازیم.یه لنگشو پنج شنبه انداختیم اون یکیشم فرداش.گریه می کردی نمی ذاشتی.خوشگل شدی.گوشوارت یه عروسک خوشگله.مثل خودت.



[موضوع : اولین ها]
[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 14:02 ] [ مامانی ]

کیک تولد 6 سالگی هستی جون



[موضوع : ]
[ دوشنبه 29 دی 1393 ] [ 15:51 ] [ مامانی ]

چون تولد هستی جون بنا به خواسته خودش قرار بود مهد کودکش برگزار بشه هم مهوناش خاص بودند و هم تزیناتش نسبتا ساده.تم هلو کیتی رو خودش دوست داشت.می خواستم برای مهموناش بیسکوییت کیتی بپزم که چون قالب کیتی رو پیدا نکردم قالب گربع مری رو خریدم و البته بچه ها خوششون اومد.





[موضوع : ]
[ پنجشنبه 18 دی 1393 ] [ 13:54 ] [ مامانی ]



[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 دی 1393 ] [ 15:46 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

از تو می نویسم تو که بهانه ما را برای زندگی صد چندان کردی. از خداوندگار سپاسگزارم که با معصومیتت ،لطافت کودکانه و شیطنتهای شیرینت ما را با یکی از پر شورترین و زیباترین و ماندنی ترین موهبتهای خودش آشنا کرد. و درود بر شما دوست عزیز که به وبلاگ گل دختر ما تشریف آوردید. حالا که اومدین یه یادگاری واسمون بگذارید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 95
بازدید دیروز : 40
بازدید هفته گذشته : 607
کل بازدید : 187484
امکانات وب

نیت کنید و اشاره فرمایید